مرگِ شاعر
همه را گفتند
جستوجوگر
در ميان تار و پود واژگان اين زبان
در سوگ سوژه ها...
مي ميرند شاعران
ديگه شعري نيست...!
امروز دوسم داشته باش ..... شاید فردایی نباشه!
همه را گفتند
جستوجوگر
در ميان تار و پود واژگان اين زبان
در سوگ سوژه ها...
مي ميرند شاعران
ديگه شعري نيست...!
مراقب باشید دیر نشه
لینک مستقیم به عکس زود دیر شد!
لینک مستقیم پاییز
نظر یادتون نره!
باید بگم که من یه گالری عکس راه انداختم که خوشحال میشم بهش سر بزنید و نظرات خودتون رو در مورد عکسها برام بنویسید
لینک مستقیم به گالری عکس: بگو سیب
دليل اينكه آرومم اميد لمس دستاته
همين لبخند پنهاني كنار لحن گيراته
دليل اينكه تنهايي همين دستاي تنهامه
همين دنياي تاريكم همين ترديد چشمامه
تو دلگيري نمي دوني چه رويايي به من دادي
اگه فكر مي كني سردم برو رد شو تو آزادي
نمي دوني چقد سخته تو پشت نبض ديواري
نمي دونم تو اين روزا چه احساسي به من داري؟
نه اينكه سرد و مغرورم نه اينكه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه بزار رويا رو بشناسم
تمومه شهر خوابيدن من از فكر تو بيدارم
يه روز مي فهمي از چشمام چه احساسي به تو دارم
شبيهه حس پژمردن دچار شك و بي رنگي
من آرومم...
تو تنهايي...
حقيقت داره دلتنگي...!
(روجا چمنکار)
سه شنبه صبح
اول باران هزار و سیصد و هشتاد و تو
مردی که چالت کردم لای مژه هام
خش برمی دارد صدایت روی گردنم
از نفس های های هایم تنها شیاری خون
سه شنبه ظهر
بگذار بیفتد این فاصله تا لذت ببرم از فراموشی ام
ساده می افتد اتفاق توی چالی که نیست روی گونه ام
سه شنبه بعد از ظهر
من راه میروم و
ببخشید آقا
من راه میروم و
ببخشید آقا
راه
آقا
من راه می روم و همه را به جای تو اشتباه می گیرم
سه شنبه شب
پایان باران هزارو سیصدو هشتادو تو
یکدستی ات مستم کرده بود
(تقصیر خاک بود و عطری که از موهایت بلند)
وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته ام
وبخار چایی که همیشه از کادر بیرون می زند
بوی تند امروز سه شنبه و خاکی که باران می خورد
عشقت به گردن من افتاده بود
گناهم به گردنت
گفتم از این به بعد
شعر های عاشقانه بگویم ولی نشد!

(روجا چمنکار)
نه اینکه سنگم
گریه غرورمو بهم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه...
قدم میزنه
گریه نمی کنم نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست...
نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یهو میون زندگی افتادم...!
به شیرینی یک خوشه انگور
بر دهان بی صدای من چکید
وآن وقت که تو بی مهابا
با چشم های نگرانت...
نگاهی نه چندان ساده
بر چشمان خیس پر تمنایم فرستادی
وآن وقت که صدایت...
با صدایم خواند
زمانی بود که کس دیگری صاحب قلبم بود...
(فروغ تاجیک)
نمی دونم تو چی بودی
که وقت رفتنت پنجرمون بسته شد...!؟
چی شد که چشمات از دیدنم خسته شد؟
راستش رو بخوای موقع رفتنت
نبودی کنارم
تا ببینی چقد تو رو دوستت دارم
از دل خسته من چیزی نپرس
که چی بگم...
از وقتی رفتی...
دیگه من دلی ندارم.
(فروغ تاجیک)